تو نمیدانی آنچه که مینویسم حقیقتی بیش نیست ، شاید یک حقیقت تلخ و غم
انگیز باشد ، اما مینویسم تا حس کنی درد عشق را . تو نمیدانی ، اما
میخوانی ، و میدانی که تنها یک درد دل است . عاشقانه هایم را بر روی کاغذی
مینویسی و بر روی دیوار اتاقت میچسبانی، یا در دفتر خاطراتت خط به خط
مینویسی تا به یادگار بماند ، گاهی با خط خوش مینویسی و آن را قاب میکنی ،
گاهی که دلتنگی و دلت گرفته است میخوانی و اشک میریزی ، و گهگاهی نیز برای
آنکه دوستش داری میخوانی و آن را تقدیم به او میکنی. اما تو نمیدانی که
آنچه مینویسم در وصف یک عشق خیالیست ، که او هست اما نیست. تو نمیدانی که
متنهایم را با چشمهای خیس مینویسم ، نمیدانی آن غم همیشگی که در جملات
عاشقانه ام همیشه هست غم عشق است ، غمی که همیشه حتی در شیرین ترین لحظات
نیز میتوان آن را حس کرد! تو نمیدانی ، فقط میخوانی. نه شاعرم ، نه
نویسنده ، شاید یک دلشکسته باشم ، و شاید هم از زندگی خسته. هر چه هستم به
عشق تو مینویسم ، به عشق تو ، به عشق او و به عشق همه. تو نمیدانی ، از
دلم خبر نداری ، نه عاشقم ، نه دلشکسته ، نه تنها هستم و نه خسته. دوست
دارم از عشق نوشتن را ، دوست دارم با تنهایی زیستن را....!

نوشته شده در دوشنبه 23 خرداد 1390 ساعت
08:16 توسط
شقایق جون نظرات |
|